سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
تنها مثل مادرم

تنها مثل مادرم
لینک دوستان
   1   2      >


دردین حیا نکردند.



قسمت دوم



امیر محمد رفت روبه روی من نشست .


رو کرد به من وگفت :مامان شما اینجا چه کار می کنین.


پسرم،شما اینجا چه کار می کنی !؟


خواب اینجا درس می خونم دیگه.


اما پسرم با این چیزایی که آقای مدیر وحاج آقا از شما می گن الان شما باید دانشجو یا طلبه باشی.


حاج آقا وارد صحبت من و امیر محمد شدو گفت :پسرم چه کسی این مسائل و علوم رو تا این سطح به شما یاد داده.


امیر محمد پاسخ داد:بابام گفته نگو.


همه ما سرتا پا شده بودیم تعجب!


امیر محمد کی پدرت این حرفارو به شما زده که من متوجه نشدم؟


مامان جون لطفا اصرار نکن نمی تونم بگم.


آخه چرا؟


آخه بابا گفته نگو.


حاج آقا از درنصیحت وارد شد اما افاقه ای نکرد.


واین ماجرا برای ما همین طورمجهول بود ،امیر محمد هم که می دونست ما خیلی کنجکاو این مسئله شدیم حسابی خودش رو کنترل می کرد تا این که یک روز عصر تلفن زنگ خورد؛یه خانمی بود می خواست بدونه قصد ازدواج دارم یا نه.


شب،سر سفره امیر محمد گفت :مامان شما چند سالته؟


می خوای چه کار پسرم؟


مامان لطفا بگید.


خواب شما فرض کن سی وپنج،سی وشش سالمه.


پس شما هنوز جوونید.


خواب معلومه که جوونم.


پس چرا مجرد موندید؟


موندم که جوابش رو چی بگم.چون حرف غیر منطقی قانعش نمی کرد.اما با سوال بعدیش من رو وادار به جواب دادن کرد.


مامان شما فکر می کنید اگه ازدواج کنید بابا ناراحت می شه؟


فکر نمی کنم پسرم.


پس شما قبول دارید که بابا از شما نمی خواد که تا آخرعمرتون مجرد بمونین.


بله عزیز دلم.


بعدش سوالاتش روعوض کرد ورفت سراغ خودش وگفت:مامان من اگه بخوام برم کلاس خصوصی شما می تونی هزینش رو بدی؟


آره مادر،یه خورده بیشتر خیاطی می کنم.


اما اون جوری که کمترمن شما رو می بینم تازه کی می خواد غذا درست کنه.


خدا خودش کارا رو درست می کنه.


مامان،بابا راضی نیست که شما این همه سختی بکشید در حالی که خدا به فکر شماست.


خوب فهمیدم منظورش چیه،نمی تونستم عصبانی بشم چون حرفاش منطقی بود.


دو،سه شب در هفته می رفتیم مسجد؛او خیلی دوست داشت که بیشتر بریم.توی مسجد یه دوستی پیدا کرده بود که دو سه سالی ازش بزرگتر بود.


یکی از همون شب ها که رفته بودم مسجد یه خانمی نشست کنارم وازم پرسید شما مادر امیر محمدی؟


بله،خودم هستم.


عجب پسر گلی دارید.چقدر این پسر رو خوب تربیت کردید.


چه طور مگه.


چند شب پیش با بچه ها نشسته بودیم که شروین به باباش گفت:بابا شما کی می خواید احکام یاد من بدی؟


من پرسیدم:چه احکامی پسرم؟


پسرم گفت:احکام دیگه.احکام دینی.


آقا مصطفی ازشروین عذر خواهی کردو گفت :چشم بابا جون.


دوباره شروین گفت:بابا جون باید زودتر ازاینا به من یاد می دادید. امیرمحمد الان حدود یازده سالشه همه احکام رو بلده.




موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ پنج شنبه 28/9/87 ] [ 7:16 عصر ] [ ]

دردین حیا نکردند.



قسمت اول


از چهار سالگی دیگه باباش رو ندید،همیشه ساکت وگوشه گیر بود،وقتی مدرسه می رفت تنها دوستی که باهاش رفت وآمدداشت،دختر داییش بود، خیلی با هم جور بودن.


این دوستی های کودکانه تا هفت سالگی دختر داییش ادامه داشت.


یه روزاز زهرا پرسیدم :زهرا جان چرا دیگه خونه ما نمیای ؟


زهرا سرش رو انداخت پایین وجواب داد:آخه امیر محمد گفته اگه می خوای خدا هر دومون رو دوست داشته باشه دیگه نباید با هم بازی کنیم!


شب که داشت مشقاش رو می نوشت بهش گفتم:پسر،بزرگ شدی،حرفایی می زنی !


پرسید: کدوم حرفا؟


همین که به زهرا گفتی دیگه خونه ما نیاد ،دیگه نباید باهم بازی کنید.


بغلم کرد و بوسیدم .


بهش گفتم :خودت رو لوس نکن،بگو چرا این حرفارو به زهرا زدی؟


صاف ایستادو گفت:مامان زهرا باید از الان یاد بگیره که با نامحرم چه جوری رفتار کنه.


از تعجب داشتم شاخ در می آوردم، آخه اولین بارش بود که از این حرفا می زد.


نمی دونم چه جوری واز کجا این حرفایی که امروزه اززبون پر مدعاها هم نمی شنوی اززبون یه بچه ده ساله سردرآورده بود! از اون روز به بعد شنیدن این جور حرفا از زبون امیر محمد وسم عادی شده بود.تا اینکه یه روز از مدرسه زنگ زدن وگفتن فردا برم مدرسه وبه امیر محمد هم چیزی نگم .


رفتم مدرسه و بعد از احوال پرسی، آقای مدیر گفت: لطفا بنشینید تا حاج آقا رو صدا بزنم،حاج آقا اومد و بعد از سلام واحوال پرسی گفت:من منتظر زیارت حاج آقا بودم .


منم که فهمیدم بنده خدا نمی دونه که رسول دیگه جسمش توی این دنیا نیست گفتم :ایشون مسئله ای دارن که نمی تونن خدمت برسن.


به شوخی گفت:حاج آقا این موقع هم منبر می رن؟


من که از تعجب داشتم شاخ در می آوردم گفتم: رسول که روحانی نبود، از کی روحانی شده که ما خبر نداریم!؟


عذر خواهی کردو گفت: پس پدرامیر محمد چه کارست؟


منم که دوست نداشتم خودم وپسرم مورد ترحم قرار بگیریم کمی طفره رفتم.اما مگه فایده داشت.


آنقدراصرار کرد که کنجکاوی مدیر مدرسه هم گل کرد واونم پرسید نکنه ایشون از شخصیت های مهم مملکتن؟


منم که دیگه راهی برای جواب دادن نداشتم گفتم آقا رسول پیش ما زندگی نمی کنن.


بنده خدا شرمنده شد و گفت:قصد ناراحت کردن شمارو نداشتم.


ببخشید، چرا از هم جدا شدین؟


برای رضای خدا او رفت وما موندیم.


آقای مدیر گفت:الان کجا هستن؟


منم که حدس می زدم هنوز نفهمیده باشه خیلی روشن گفتم آقارسول پنج ساله که شهید شده.


حاج آقا که اشک توی چشماش حلقه زده بود گفت:هنوز نشنیده بودم که دو نفر برای رضای خدا از هم جدا بشن،اونم ازمدل شهادت.


همسرتون جانباز بودن؟


بله. یک سال قبل از شهادتش توی کما بود.ببخشید،شما دیروز که زنگ زدین گفتین درباره امیر محمدمسئله ای پیش آمده .


آقای مدیر حرفم وقطع کرد و با معذرت خواهی گفت:بله ما می خواستیم به عرضتون برسونیم که بیشتر مراقب امیر محمد باشید .


بچه ام چیزیش شده؟کسی اونو اذیت کرده؟


نه خیر خانم.مگه ما مردیم که کسی بچه شهید رو اذیت کنه.فقط به خاطر حرفاش می گیم ،مراقبش باشین،آخه این بچه خیلی می فهمه.اونقدر از دین وآداب دین می دونه که من واقعا جلوش کم آوردم.


لطفا یه خورده کمتر این مسائل رو براش بگید.بذارید دوستاش بین خودشون واو احساس تفاوت نکنن.


اما حاج آقا ،من چیزی درباره ی مسائل دینی غیراز نماز به امیر محمد یاد ندادم.


مگه می شه خواهرمن، شما می گید پدرش شهید شده ،شماهم که چیزی بهش یاد نمی دید، پس حتما یکی از بستگان همچین لطف بزرگی می کنه؟


نه حاج آقا امیر محمد با هیچ کدام از بستگان اینقدر رابطه نزدیکی نداره که بخواد این جور مسائل رو که شما می فرماید ازش یاد بگیره.


آقای مدیرازجاش بلند شدو صدا زد حاج حسین بی زحمت برو کلاس چهارم به امیر محمد معتمد بگو بیاد دفتر.


چند لحظه بعد امیرمحمد آمد و اجازه گرفت و وارد دفتر شد.  


آقای مدیر بهش گفت: بشین پسرم .



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ پنج شنبه 28/9/87 ] [ 7:12 عصر ] [ ]

آمدم تا قربانی کنم من خویش را.


دعای عرفه می تواند ماروا نجات بدهد، ای کسانی که به خود نمی نگرید.


لا اقل برای یک بار هم شده برید وتوی آینه دل خودتون رو ببینید.


امید وارم از دعای عرفه عارف بیایید بیرون.


ماراهم دعا کنید.



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ دوشنبه 18/9/87 ] [ 9:36 صبح ] [ ]

تقدیم به تو که به... سر نمی زنی


مرگ یعنی زندگی در دل مردگی ،مرگ یعنی لحظه ها را با شراب عشق شستن،مرگ یعنی بفکر همسایه نبودن،مرگ یعنی او گرسنه است،مرگ یعنی او از نداری روزه دار است،مرگ یعنی او لباسی چون ندارد امشب نیامد،مرگ یعنی او در خجالت مرده است وتو انگار نه انگار،ولی انگار او نمرده است ،همان او که دیشب در نمازش ،برای روزی تو دعا می کرد ،برای زندگی ،برای بندگی ،اوبرای عاقبت تو دعا می کرد،دلم می خواست برای یک لحظه ،لحظه ای که جای تو، او بود چه می کرد،ولی خوب می دانم که جانش را به تومی داد،ای غافل از همسایه ات.



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ دوشنبه 18/9/87 ] [ 9:29 صبح ] [ ]

Where is the friend’s house?


Where is the friend"s house?" it was dawn


    When the rider asked.


 The sky paused.


The passerby bestowed the ray of light between his lips


    Onto the darkness of sands.


And pointing his finger to a poplar tree, he said":


5."Not far from the tree


There is an alley greener than the slumber of god


Where love is as blue as the feathers of honesty


Walk to the end of the alley emerging


       From beyond Maturity.


Take a turn towards the Flower of Solitude


10. Twe steps to the flower


Stay at the foot of eternal jet of the earth"s myths.


Then a transparent fear will encompass you.


In the flowing intimacy of space, you will hear a rustle:


You will behold a child


15. On a tall plane tree picking a young bird


      from the Nest of light.


Ask him


Where the friend"s house is."



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ شنبه 16/9/87 ] [ 8:32 عصر ] [ ]
   1   2      >
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

Get Flash Code

امکانات وب
بک لینک طراحی سایت